تبليغاتX
عصر طلایی
عصر طلایی

به سراغ من اگر می آیی ای مهربان چراغ بیاور ویک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

احساساتم درد می کند ...

افکارم ورم کرده اند ...

انگار هر روز کسی

چاقویی تیز را تا دسته در من فرو می کند ...

و من سگ جان تر از آنم که بمیرم ...

دلم

چینی بند زده ایست ...

که هر روز می شکند و خردتر می شود ...

باشد که پودر شود ...

هر حرکتی که می کنم

                                         اشتباه است!

انگار روی شیشه خرده راه می روم...

می خواهم شخصیتم را بشویم! چیزی نمی یابم...

انگار محو شده ام ... !

دلم تنگ است

دلم برای خنده هایم تنگ شده!!!

امروز لبانم به خطی صاف تبدیل شده

اگر بخواهم خنده را به آن بنشانم

باید کنار لب هایم را جر بدهم ...!

       خون می ریزد...!

                                     من می ریزم...!

نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط میرون| |

داشته هایت را پشت سرت می کِشی و به راه می افتی

جای نداشته هایم درد می گیرد

با اینکه من همین جا

زیر همین خورشید نشسته ام

اما یادت نرود

لبخند هایت را یک به یک بر زمین بیاندازی

اینجا آنقدر جاده ها شبیه هم اند

که شاید بی نشانه

.

.

.

مسیر خانه را فراموش کنی...

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط میرون| |

آري آغاز عشق است؛تنها نشانه جاودان اين جهان.

واژه اي خاص كه آفريده شد تا وجود آدمي را براي ابد تسخير سازد.

پروردگار آدم را از مشتي خاك برگرفت و از خود در او دميد و يقيناً هركه پروردگار در او بدمد عاشق مي شود

بيشك برترين هدف آفرينش است

و والاترين وظيفه آدم عاشقي است

او ميفرمايد:شما آفريده شديد تا عاشق باشيد و تنها آزمونتان همين است.

و نيز عشق مجال سخن گفتن است با من س با من گفتگو كنيد.

عشق همان معجزه ايست كه خاك را به نور بدل مي سازد.

عشق نام من است و نام ديگر آدم.

پس بسوي من آئيد كه برترين شما عاشقترين شماست.

پس بار پروردگارا: از من هر آنچه دارم و هر آنجه خواهي بگير

باشد كه دنياي فاني و بهشت ابدي را نداشته باشم؛

اما نباشد هرگز نباشد كه در قلبم عشق نباشد.

هرگز نباشد.

اميد كه تا آخرين روز خدا سينه اي بي عشق مباد؛آمين.

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط میرون| |

صفايي ندارد ارسطو شدن

                          خوشا پر گشودن پرستو شدن

 

نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط میرون| |

.............................................

الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو

دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض

 گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند

گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو

 خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد

مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ

شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا

کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف

زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ

 شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا

تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک

 است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت /

...............................

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط میرون| |

وقتی گرفته ای ، وقتی که ناخوشی

 

وقتی شبانه روز فقط

 

وقت می کشی ،

 

دستامو پس نزن

 

پای دلم بشین

 

یک بار ، یک نفر غیر خودت ببین !

 

نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط میرون| |

به خدا که می گشتم !

آگهی می کردم

از بالای برج تولد !یا هر چه که هست

صدایت می زدم

حالا چه کنم که ماهی ها روزنامه ندارند

و من ....آنقدر نفس

که تمام دریا را جستجویت کنم !

پس چرا این آفتاب یک صبح

لیوان دریا را سر نمی کشد تا...ته؟

تا...پیدایت کنم

به گواهی مقیاس نگاهم

قدت ...از همه ماهی ها بلندتر است!

پس ...دست بلند کن

شاید ببینمت....!

 


  با احترام ..برای کسی که ......!

 

نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط میرون| |

 من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهي كه بلغزد بر من

من خودم بودم و يك حس غريب كه به صد  عشق  و هوس مي ارزيد

من خودم بودم... دستي كه صداقت مي كاشت... گر چه در حسرت گندم پوسيد

من   خودم بودم و هر پنجره اي كه به سرسبزترين نقطه بودن وا بود

 و خدا مي داند... بي كسي از ته دلبستگيم پيدا بود.

  من نه عاشق بودم و نه دلداده به  يک قد بلند

 و نه آلوده به افكار پليد .

 من به دنبال نگاهي بودم كه مرا از پس ديوانگيم مي فهميد.

نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط میرون| |

بادبادکی که برایم ساختی

 هیچوقت به اوج نمی رسد

 شاید که اوجِ تو

 فرودِ من بود

 که این گونه

 شرمنده هم کلاسی هایم شده ام

 این بادها اگر فرصتی می داد

 بادبادکی می ساختم

 برای تمام ارتفاع های ممنوعه،

 .

 .

 .

 چه خوب می شد اگر

 آسمان

 را روياهايم

 پس نمی زد...  

نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط میرون| |

نمیگویم صدایم بعد از رفتنت به لرزش افتاد...!!!

چون هستن دوستانی که آرامشی هر چند کوچک ...

ولی به اندازه بزرگی قلبشان به من هدیه میکنن...!!

نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط میرون| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت